سـؤال عـجیب یک جـن از امـام رضـا (ع)

چهارده دریا

سـؤال عـجیب یک جـن از امـام رضـا (ع)

فاطمه ✿◕ ‿ ◕✿
چهارده دریا

سـؤال عـجیب یک جـن از امـام رضـا (ع)

 

در کتاب گرانسنگ الکافی اثر شیخ کلینی آمده است :

 

محمدبن ‌جحرش می‌گوید :

 

حکیمه دختر امام موسی کاظم (ع) به من گفت :

 

دیدم امام رضا (ع) بر درِ انبار هیزم ایستاده ،

 

آهسته با کسی سخن می‌گوید و من هیچ‌کس را نمی‌بینم .

 

گفتم: « آقای من ، با که آهسته سخن می‌گویید ؟! »

 

فرمود: « ابن‌عامر زهرایی (از جنّیان) است .

 

آمده از من سؤال کند و دردش را به من بگوید. »

 

گفتم: « آقای من ! دوست دارم صدایش را بشنوم. »

 

فرمود : « اگر صدایش را بشنوی، یک‌سال تب می‌کنی. »

 

گفتم : « آقای من ! دوست دارم بشنوم. »

 

فرمود: « بشـنو »

 

در این حال، من صدایی شبیه سوت شنیدم ،

 

تب به سراغم آمد و یک‌سال تب کردم .

 

 

در کتاب دلایل‌الامامه نیز آمده است :

 

هیثم‌ بن ‌واقد گوید در خراسان نزد امام رضا(ع) بودم .

 

عباس ، دربان ایشان بود .

 

امام مرا نزد خود خواند

 

پیرمردی یک چشمی در حضورش بود و سؤال می‌کرد

 

پیرمرد خارج شد

 

امام به من فرمود: « پیرمرد را نزد من برگردان .»

 

پیش دربان رفتم ، گفت :

 

« هیچ‌کس از اینجا بیرون نرفت. »

 

امام رضا (ع) فرمود :

 

«آن پیرمرد را می‎شناسی؟! »

 

گفتم : نه

 

فرمود : « او مردی از جن است که سؤال‌هایی از من پرسید

 

و از جمله سؤال‌هایش این بود که دو نوزاد دوقلو به هم چسبیده به دنیا آمده‌اند

 

که یکی‌شان مرده ، با او چه باید کرد ؟! »

 

گفتم : « باید نوزاد مرده را از زنده بُرید و جدا کرد. »



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







تاريخ : سه شنبه 9 آذر 1395 | 21:54 | نویسنده : فاطمه ✿◕ ‿ ◕✿ |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.